
سلام دوستان بامعرفتم
تکلیف وبلاگ من از همین اول بسم الله معلومه
من میرم
نه نه نه ...
من میرم درست نیست
من رفتم
من رفتم تا گم بشم تو بیهودگی این دنیا
من رفتم تا جا رو واسه کسایی که بهونه ای واسه نوشتن تو وبلاگشون دارن باز کنم
من رفتم برای همیشه ...
ساختن دهکده عشق (وبلاگم) خاطرات و تجربه های تلخ و شیرینی رو واسم به همراه داشت
دیگه دلیلی واسه آپ کردن نمیبینم
قطار وبلاگ من به ایستگاه آخر رسیده
یه حس غریبی دارم
بگذریم ...
از همه ی شما عزیزان به خاطر نظرات زیباتون وکمک های فراوانتون سپاسگزارم
هیچگاه فراموشتون نمیکنم
خداحافظ ...
نوشته شده توسط باران در پنجشنبه 1387/08/09 ساعت 1:15 موضوع | لینک ثابت

یادگاری از دوران کودکی که رفته رفته به زباله دان تاریخ زندگیم می پیوندد
می گویند رنگ صداقت آبی ست
اما من اینطور فکر نمیکنم
صداقت زلال است
صداقت خالی از هر رنگ و بویی ست و این یعنی صداقت
آبی نیست
شفاف است
زلال زلال
به زلالی اشکهایی که بخاطر حفظ غرورم از دید تو مخفی میکنم
به زلالی اشکهایی که سجاده ام را شبانه غسل میدهد
به چشمانت که نگاه میکردم ...
چشمانت برایم مفهوم صداقت بود
حالا صداقت برایم درست رنگ همان چشمانت است
همرنگ چشمانت
من صادقانه بخاطرت از خویش گذشتم
صداقانه اولین نگاهت را در قاب چشمانم قاب کردم
صادقانه دستانت را در دستانم جای دادم
صادقانه لبخندم را فقط برای تو نقش دادم
صادقانه نگاهم را به هم آغوشی نگاهت فرستادم
صادقانه گفتی که عاشق شده ای
من باز به پاس آنهمه صداقت تو صادقانه زیر لب زمزمه میکنم :
دوستت دارم ....
نوشته شده توسط باران در سه شنبه 1387/07/09 ساعت 14:34 موضوع | لینک ثابت

امشب بغض تنهایی من دوباره می شکنه
چشمانم بس که باریده دیگه تحمل نور مهتاب رو هم نداره
آخ که چقدر تنها شدم
دل بیچاره ام بس که سنگ صبورم بوده خرد شده
و انگشتام بس که برایت نوشته خسته
روبروی آینه نشستم
آیا این منم؟!!!
شکسته ...دلتنگ ...تنها
تو با من چه کردی!؟؟؟
شاید این آخرین زمزمه های دلتنگیم باشه
دوست دارم
ولی ... هیچی ...
دیگه هیچی نمیتونم بگم
چون میخوام برم ...
انتظار دیدنت دیگه برای من تموم شده
من میرم برای همیشه
ولی تو بمون تا ابد
خداحافظ عشقم . . .
نوشته شده توسط باران در یکشنبه 1387/06/31 ساعت 14:10 موضوع | لینک ثابت
میراث تاراج پاییزم
می بارم
می رقصم
می ریزم
لبخندت فرجامم
می جویم آِرامم
در صحنه ایثار چشم تو
دستانت خاک من
می رویم می رویم
با اشک پر بار چشم تو
آیینه پاکت را مهمانم
در مهر پیدایت پنهانم
دور از تو آوارم
بی باران می بارم
با روح سرشارت نابم کن
دور از تو بی تابم
بی خوابم بی خوابم
با شعر چشمانت خوابم کن
نوشته شده توسط باران در شنبه 1387/06/23 ساعت 14:50 موضوع | لینک ثابت
بی تو تابستانم تکرار غریبانه ی پاییز است
برای این خرسندم که در سرزمینی و کشوری زندگی میکنم
که نفس پاک تو آنرا عطر آگین ساخته است
مسافت اصلا برایم مهم نیست
بهترینم ...
هنگامیکه کبوترپرشکسته درآشیانه،از غم می نالد
هنگامیکه بلبل افسرده از جور خزان به یاد گل بر زمین بوسه میزند
هنگامیکه آخرین برگ پاییزی نقش بر زمین میشود
آن هنگام مرا یاد کن
من . . .
نوشته شده توسط باران در چهارشنبه 1387/06/13 ساعت 15:10 موضوع | لینک ثابت

مهربانم، ای خوب!
یاد قلبت باشد، یک نفر هست که اینجا
بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو
تک و تنها، به تو می اندیشد.
و کمی،
دلش از دوری تو دلگیر است...
مهربانم، ای خوب!
یاد قلبت باشد، یک نفر هست که چشمش
به رهت دوخته بر در مانده
و شب و روز دعایش این است،
زیر این سقف بلند، هر کجایی هستی، به سلامت باشی
و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد...
مهربانم، ای خوب! یاد قلبت باشد
یک نفر هست که دنیایش را
همه هستی و رویایش را، به شکوفایی احساس تو
پیونده زده
و دلش می خواهد لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد...
مهربانم، ای خوب!
یک نفر هست که با تو
تک و تنها، با تو
پراندیشه و شعر است و شعور!
پر احساس و خیال است و سرور!
مهربانم! این بار، یاد قلبت باشد
یک نفر هست که با تو،
به خداوند جهان نزدیک است،
و به یادت، هر صبح، گونه سبز اقاقی ها را
از ته قلب و دلش می بوسد
و دعا می کند این بار که تو
با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی
و پر از عاطفه و عشق و امید
به شب معجزه و آبی فردا برسی...
نوشته شده توسط باران در شنبه 1387/06/09 ساعت 20:35 موضوع | لینک ثابت
![]()
عزیزترینم!
نمیدونی چقدر لذت بخشه که از تو مینویسم!
شاید کسی درک نکنه اما حسی که من دارم رو نمیشه وصف کرد!
میدونم این نوشته هام الان دیگه فایده نداره اما . . . !
باز هم برای تو مینویسم که امید دیدار نگاهت منو زنده نگه میداره!
تویی که شهد شیرین عشق رو بر لبانم نوشاندی تا بار دیگر زندگی را از سر بگیرم!
مهتاب بدون نور چشمهای تو خاموشه،تو می تابی و دل خسته ام رو بی تاب تر میکنی!
مث بارون بر تن تشنه ام می باری و سیرابم میکنی!
این همه شور و هیجان رو مدیون صدای مهربون توام!
تموم فصل ها با وجود پاک تو ، زیبا و شیرینه!
و تموم لحظاتم بی تو ، سرد و غمگینه!
بمون تا برای همیشه با تو عاشق بمونم . . . !
با من بمان . . .
با من بمان که هرم نفسهایت گرمی سرای من است
و گرمی دستانت آرامش بخش رویای های من
پیش تو بودن شادی بخش هستی من است
و وجود تو بهانه سر مستی من
بهترینم با من بمان . . .
بمان و فراموشم نکن . . .
تقدیم به تنها مرد زندگیم
کسی که حاضرم فوقانی ترین هستیم را به او ببخشم
و تا ابد در کنارش باشم . . .
ولی افسوس که برای همه چیز دیر شده . . .
خیلی دیر . . .
تنها با خاطراتش زنده هستم
همین . . .
نوشته شده توسط باران در دوشنبه 1387/05/07 ساعت 20:45 موضوع | لینک ثابت
خدای خوب من ...
من مدام تو را در خودم ضعیف می کنم و انرژی ها مثبت و زندگانی بخشت را میگیرم
و به شیطان ( این مهمان ناخوانده درونی ام ) قرض میدهم
شیطان مرا به چشیدن لذت های ناچشیده وسوسه میکند
و من , گاهی یواشکی , آنموقع هایی که به تو میگویم من می روم بخوابم
با شیطان می رویم به گردش در باغ گناه
... آه ... خدا ی عزیز
من می دانم که تمام خوبی ها از توست ولی گاهی به بدی احتیاج پیدا می کنم
گاهی اوقات از کمبود پلیدی رنج میبرم
نه اینکه شیطان مرا گول بزند ، نه ... که میدانم از شیطان قوی تر آفریدی ام
اعتراف می کنم که به خواست خودم گام به گام با شیطان تا انتهای گناه , قدم برداشته ام
... آه ... خدای دوست داشتنی و زیبای من
! شیطان را برای چه به خلوتمان راه دادی ؟ ما که با هم مشکلی نداشتیم
من مطیع حرفای خوبت بودم و تو هم که جایگاهت را داشتی
من که جز تو کسی را نمی شناختم ، من جز تو معبودی نداشتم
نمی دانی وقتی شیطان برایم ترانه های هوس سر میدهد چگونه اختیار از کف میدهم
و به رقص در می آیم
شیطان دست مرا در دستهایش می فشارد و مرا می کشاند به تاریکی ها ، به جاهای ناشناخته
می خندد و ناگهان رهایم می کند
و من سرگردان و بیهوده ... سرخورده از لذتی آنی و بی دوام
... باز اسمت را صدا می زنم و تو باز
...و تو باز می آیی .. مهربان و مادرانه ... گونه هایم را دست میگیری و مرا به قله های نور میبری
خدایا ... نمی شود او را بکشی ؟
نمی شود بفرستی اش به زندان های گوآنتانامو ؟
نمی شود ماموریتی دیگر برایش دست و پا کنی ؟
می دانم که از او قویتری ... گرچه من تو را در درونم ضعیف ساخته ام
( ضعف از ذهن من است که نهایت درکش از تو همینقدر است )
بگذار من و تو بی دغدغه , مثل قدیم هامان باشیم
... زیر همان درخت های سیب ... کنار همان چشمه های زلال
آه ... خدای شاد و زیبای من
... من خسته شدم از این کش و قوس ها
... از این بیا و برو ها و رفتن و بازگشتن ها
مرا به حال خویش در کنار خود رها کن
شیطان را با همه آن وسوسه های لذت بخشش بفرست به دیاری دیگر
من آرامش بین خودمان را بیشتر از این ها دوست دارم
بگذار اندکی سر بر شانه هایت گذارده و بیاسایم
... آه خدای معطر و قوی من
... آه ... خدای دوست داشتنی من
نوشته شده توسط باران در چهارشنبه 1387/04/26 ساعت 1:1 موضوع | لینک ثابت
می توان در يک لحظه تصميم گرفت و يک عمر رنج کشيد . می توان به رفتن ادامه داد خيلی بعد از آنکه تصور می کنی ديگر نمی توانی. می توان افکار را کنترل کرد و يا آنها تو را کنترل ميکنند؟ بلوغ به تجربه های تو و درسهايی که از آنها گرفتی مربوط است نه به سالهای زندگيت. مجبور نيستی دوستت را عوض کنی، اگر بدانی دوستت عوض خواهد شد. زندگيت می تواند در يک لحظه توسط مردمی که تو حتی نمی شناسی تغيير کند. حتی زمانی که تصور ميکنی چيزی برای بخشيدن نداری. می توانی به کسی که کمک می طلبد، ببخشی.
اگر کسی آنگونه که تو می خواهی دوستت ندارد.
به اين معنی نيست که در عشق او نقصی هست
کسانی را که بيشتر دوست ميداری
زودتر از دست می دهی
نوشته شده توسط باران در شنبه 1387/04/15 ساعت 22:5 موضوع | لینک ثابت
صفحات زندگی آدم تا یه جایی سفیده...
بی هیچ حرفی و کلمه ای...
درست مثل کاغذ سفیدی که روی میز جلوت میزاری...
و ساعتها بهش خیره میشی...
تا بلآخره داستانتو شروع میکنی...
مهم نیست کی شروع میکنی و چقدر مینویسی...
مهم اینه که بلآخره بنویسی...
و چقدر خوشبختن آدمایی که دیر یا زود ...
صفحات خالی زندگی شونو از کلمات پر میکنن......
نوشته شده توسط باران در یکشنبه 1387/03/26 ساعت 21:30 موضوع | لینک ثابت

چه احساس قشنگیه . . .
وقتی وجود عزیزی رو کنارت حس کنی
دستاشو تو دستت بگیری
زیر بارون باهاش قدم بزنی
صداش رو بشنوی
بودنش رو در کنارت لمس کنی
چه احساس نازنین و شیرینیه . . .
رو در رو با کسی که دوسش داری بشنی
به چشاش نگاه کنی
تا
عمق وجودت،از یه گرمای عمیق آب بشه
قلبت پر تپش بشه
انگار که داره از سینت کنده میشه
چه احساس عجیبیه . . .
وقتی بخوای با انگشتات،صورتش رو حس کنی
با موهاش بازی کنی
از لباش...
خدای من... باور کردنی نیست...
اونی که میخوای...دوسش داری...عاشقشی...
کنارت باشه...باهات باشه...همراهت باشه...هم پات باشه...
باور کردنی نیست . . .
ولی حالا . . .
نه!!!نه!!!
باورم نمیشه که تو دیگه کنارم نیستی
یعنی دیگه وجودت رو حس نمیکنم؟
باورم نمیشه...
خدایا چرا این حس رو ازم گرفتی؟؟!! . . .
من که دوسش داشتم ...
چرا؟
چرا؟؟
چرا؟؟؟
نوشته شده توسط باران در شنبه 1387/03/25 ساعت 13:20 موضوع | لینک ثابت
چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زل
بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی،حس کنی که هنوزم دوسش داری.
چقدر سخته،دلت میخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده.
چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی.
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه،دونه های اشک گونه هات رو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که
هنوزم دوسش داری.
چقدر سخته گل آرزوهات رو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت زیر لب آروم
بگی:گل من،باغچه نو مبارک.
نوشته شده توسط باران در سه شنبه 1387/03/21 ساعت 21:5 موضوع | لینک ثابت
ای سکوتت لحظه لحظه مرگ من
آسمـانـی! بــا تـــوام ، حرفی بزن
بـوی بـاران می دهد نجــوای تــو
گفتگوی سبــز و بی پــروای تـــو
می تـوان در بستــر يــادت شکـفـت
می توان همچون تو شعری تازه گفت

نوشته شده توسط باران در جمعه 1387/03/10 ساعت 22:15 موضوع | لینک ثابت
هیچ کس برای ما اشکی نریخت
هر که با ما بود و از ما میگریخت
چند روزیست که یه حالی دارم
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل میزنم
گاه بر حافظ تفاءل میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم رو گرفت:
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتيم
نوشته شده توسط باران در دوشنبه 1387/02/30 ساعت 15:58 موضوع | لینک ثابت
قصه را از بهشت آغاز کن
از همان روزی
که حوا بی دلیل مرا بوسید
و من عاشقش شدم
از همان روزی
که حوا بی دلیل مرا بوسید
و من سیب را خوردم
نوشته:(علی ضیا)
نوشته شده توسط باران در یکشنبه 1387/02/15 ساعت 23:59 موضوع | لینک ثابت

عشق من گوش کن . . .
گوش کن
من برای پنهان کردن تو
صادقانه به همه دروغ می گويم
و وقتی زيباترين لحظه سال تحويل می شود
شوق چشمانم را کور می کند. روی صفحات خالی دفترم
بدون فاصله تو را می نويسم
و هر روز شعرهايم را، به صندوق دلتنگی ام پست می کنم
خوب می دانم
تا وقتی سرم به آسمان است و نگاهم به زمين
از تو
جز يک نگاه کهنه
چيز ديگری ندارم
نوشته شده توسط باران در یکشنبه 1387/01/18 ساعت 19:10 موضوع | لینک ثابت

اولين باری که عاشقت شدم يادته ؟
من يه کرم سيب بودم و تو يه کرم ابريشم
من به تو قول دادم ديگه هيچوقت سيب نخورم و تو هم قول دادی دور خودت پيله نزنی
ولی نمی دونم چی شد که من طاقت نياوردم و فقط يه خورده سيب خوردم
تو هم از غصه دور خودت پيله بستی ...
حالا دومين باره که عاشقت شدم
ولی حالا من هنوز يه کرم سيبم و تو يه پروانه خوشگل
تو پر زدی و رفتی و من موندم و سيبايی که جايی برای خورده شدنشون نمونده
از هر چی سيبه منتنفرم
نوشته شده توسط باران در دوشنبه 1386/12/27 ساعت 10:25 موضوع | لینک ثابت
سکوتت زيباست
اما گاهی اين سکوت انقدر طولانی میشه
که تصور می کنم ديگر نيستی تا جوابم رو بدی
کاش می تونستم دستاتت رو لمس کنم
و صدات رو بی آنکه چيزی بگی بشنوم
کاش می تونستم عشقت رو
از نگات بخونم
کاش . . .
اگه می دونستی که صدات نوازشگر روحمه
شايد اينقدر حبسش نمی کردی
کاش می دونستی
اما نمی دونی
نمی دونی که اکنون چقدر به تو محتاجم
و حالا دارم به جای خاليت می نگرم
و غرق در خيالات با تو بودن می شم وبه جای آروم گرفتن
بيشتر از پيش غمگين تر می شم
اشکهام سرازير می شه و مسير هر روزه شون رو طی می کنند
نمی دونم چی بگم شايد گفتن ديگه سودی نداشته باشه
ولی
بدون که صدات بسيار زيباتر از سکوتته ، ای بهترينم
اما افسوس
که نمی دونی و نمی خوای که بدونی
شايد . . .
بازم بايد عادت کرد
ولی
نمی دونستم
اينقدر زود از کنارم می ری
نمی دونستم
زود ازم دل می کنی و ميری
نازنينم
ای کاش با رفتنت غم دنيا رو تو سرم خراب نمی کردی
ای کاش می فهميدی که چقدر خاطره تو برام عزيزه
خوب تو که گفته بودی برای هميشه کنارم می مونی ؟
تو که گفتی می خوای عشقتو نثارم کنی ؟
ای کاش می دونستم قراره خيلی زود بشم يه دختر تنها
تمام آرزوم اين بود که
ای کاش هيچ وقت اسم تنهايی رو با خودم يدک نمی کشيدم
ولی حيف . . .
که آرزوها فقط يه آرزو هستند نه حقيقت
نوشته شده توسط باران در شنبه 1386/12/04 ساعت 23:0 موضوع | لینک ثابت


چرا رفتی؟
آن روز هوا بارانی بود ...
اما تو اشک های مرا می دیدی ...مگر نه ؟!
آن روز صدای رعد وبرق کوچه را پر کرده بود ...
اما ...اما تو صدای هق هق گریه هایم را می شنیدی ....نگو نه ...!
من هم صدای قدم های تو را می شنیدم ...همان گام هایی که روزی
به قلب وارد شد و دیگر هیچ گاه نرفت ...!
چرا ؟!...
چرا نرفتی ؟...
چرا هنوز در قلب من خانه داری ؟ خانه خراب شد ، اما میهمان نرفت ...
و ماند ...برای همیشه ماند ...
آنقدر ماند تا صاحب خانه شد ...!
تو صاحب خانه قلب منی ...تو منی ...من تو ام ...تو به سفر می روی ...
ولی من جایی برای رفتن ندارم ...پس ... پس چه کنم ؟...
آری ...با رفتنت من هم می روم ...اما نه به یک دیار و سرزمین دیگر ...
می روم به یک دنیای دیگر ...
آری !..
من بدون تو ...می میرم ....!
نوشته شده توسط باران در یکشنبه 1386/11/21 ساعت 14:30 موضوع | لینک ثابت
قصه تمومه عشق من! فاصله رو صدا بزن
اينجوری خيلی بهتره هم واسه تو هم واسه من
قصه تمومه ، عشق من ! بايد من رو جا بذاری
بايد صدام رو تو شب ترانه تنها بذاری
بدون تو سايه ی من تنها نشونی منه
بغض ترانه ساز من كنار تو نمی شكنه
دل سپردن رمز قفل اين حصار تو به تو نيست
با تو بودن بهترينه ! اما ختم جستجو نيست
اونور ديوار شب باش ! تا من از تو ما بسازم
انعكاس اين ترانه آخرين آواز قو نيست
بايد بری تا بتونم اين شب رو نقاشی كنم
طعم گس نيش ای اين عقرب رو نقاشی كنم
بايد بری !دوس ندارم شب به تو چپ نگاه كنه
دوس ندارم دستای شب صورتت رو سياه كنه
نه من من ‚ نه من تو تو اين شبا ما نميشه
عشق عظيم ما دوتا زير يه سقف جا نميشه
دل سپردن رمز قفل اين حصار تو به تو نيست
با تو بودن بهترينه ! اما ختم جستجو نيست
اونور ديوار شب باش ! تا من از تو ما بسازم
انعكاس اين ترانه آخرين آواز قو نيست
نوشته شده توسط باران در پنجشنبه 1386/11/18 ساعت 20:30 موضوع | لینک ثابت
کوه و میذارم رو دوشم
موج و از دریا میگیرم
شیرهء سنگ و میدوشم
میارم ماه و تو خونه
می گیرم باد و نشونه
همه خاک زمینو
می شمُرم دونه به دونه
اگه چشمات بگن آره
هیچ کدوم کاری نداره
دنیارو کولم میگیرم
روزی صد دفعه می میرم
میکَنم ستاره هارو
جلوی چشات میگیرم
چشات حرمت زمینه
یه قشنگ نازنینه
تو اگه بخوای نذارم
هیچ کسی تورو ببینه
اگه چشمات بگن آره
هیچ کدوم کاری نداره
چشم ماه و در میارم
یه نرده بون میذارم
عکس چشمت و میگیرم
جای چشم اون میذارم
آفتاب و بَرِش میدارم
واسه چشمات در میذارم
از چشات آینه میسازم
با خودم برات میارم
اگه چشمات بگن آره
هیچ کدوم کاری نداره
نوشته شده توسط باران در شنبه 1386/11/13 ساعت 1:10 موضوع | لینک ثابت
تا حالا هیچ به این موضوع فکر کردی : که از این دنیا چی می خوای ؟ حتما می گی : درس می خونم ،میرم سرکار،ازدواج میکنم و . . . بعدش چی ؟ واسه کی ؟ واسه چی زنده ای ؟ برای خودم سواله کاری به کار دیگران ندارما! هیچ چیزم کم نداشتم وندارم هر چی که بخوام و اراده کنم بدست میارم. اما واسه چی ؟ به خاطر کی؟ خیلی دیر اومدم اما زود دارم میرم خیلی اشک ریختم اما زیاد نخندیدم خیلی غصه خوردم واسه کسی هم درد دل نکردم خیلی حرفا شنیدم اما زخم زبون نزدم خیلی تنها بودم اما می دونم تنهایی هم عالمی داره می دونم دل من دیگه طاقت نداره وقتی به خودم فکر می کنم اشکام جاری می شه این چه سرنوشتیه ؟ همش غم و غصه که چی بشه؟ تو این دنیا به هر کی دل می بندی یه روزی می ذاره میره پس غم چی رو میخورم ؟ خودمم نمی دونم ،آخه انسان چیه؟ از چی بوجود اومده دلش سنگه یا .............. هزاران دلیل و اماهای دیگر اما دیگه هیچ اهمیتی نداره چون بد جور دلم گرفته ،بد جوری دلم لک زده واسه اون روزهایی که به هیچ چیز فکر نمی کردم اما حالا حتی واسه نوشتن هم دلم تنگه واسه یه لبخند خوب و شیرین واسه ............. اگه سنگدلی رسم زمونه هستش پس اشک ریختن آدما واسه چیه ؟ حسرت خوردن دیگه چیه ؟ تا می تونی خوش باش چون یه روزی می رسه که می گی : توی خونه تنهام، بیرون تنهام، توی فکردن تنهام ،من همیشه تنهام آتیش میگیری وقتی یه دوستی اینو بهت میگه آتیش میگیری وقتی می بینی یه دوستی بد جوری غم وغصه داره اما فقط میتونی بهش بخندی یه لبخند تلخ و مسخره وار چون می دونی تو هم یه روزی مثل اون می شی چون اونم یه روزی مثل تو بود......... ................................................................................ كاش می توانستم بگويم چقدر دلتنگ لحظاتی هستم كه ساده از آن گذشتم زندگی در حالی سپری می شود كه نمی دانم آيا فردايی هست يا نه ؟ و من به اين اميد زنده ام كه يك روز به او برسم و سرود زندگی را زمزمه كنم 
نوشته شده توسط باران در جمعه 1386/11/12 ساعت 19:20 موضوع | لینک ثابت
نگات قشنگه وليكن يه كم عجيب و مبهمه من از كجا شروع كنم دوست دارم يه عالمه
من و گذاشتی و بازم يه بار ديگه رفتی سفر
نمی دونم شايد سفر برای دردات مرهمه
تا وقتی اينجا بمونی يه حالت عجيبيه
من چه جوری واست بگم بارون قشنگ ونم نمه
هوای رفتن كه كنی واسه تو فرقی نداره
اما به جون اون چشات مرگ گلای مريمه
آخرشم دق می كنم تا منو دوست داشته باشی
مردن كه از عاشقيه يک دفعه نيست كه كم كمه
من نمی دونم تو چرا اينجور نگاهم می كنی
زير نگاه نافذت نگاه عاشقم خمه
می پرسم از چشمای تو ممكنه اينجا بمونی ؟
می خندی و جواب می دی رفتن من مسلمه
برو به خاطر خودت اما به من قول بده
هرجای دنيا كه بری ديگه نشو مال همه
رسمه كه لحظه ی سفر يادگاری به هم می دن
قشنگ ترين هديه ی تو، تو قلب من يه مشت غمه
شايد اينو بهم دادی كه هميشه با من باشه
حق با تو،تو راست می گی غمت هميشه پيشمه
ديدی گلا شب كه ميشه اشكاشونو پاک می كنن
يادت باشه چشم منم هميشه غرق شبنمه
تو ميری و اسم منو از رو دلت خط می زنی
اسم قشنگ تو ولی هميشه هرجا يادمه
چشمای روشنت يه كم كاش هوای من رو داشت
تنها توقع ام فقط يه بار جواب ناممه
نوشته شده توسط باران در سه شنبه 1386/11/09 ساعت 14:50 موضوع | لینک ثابت
وقتی كه نگات می شينه روی دیوار اتاقم
عكس تو ، تو قاب چوبی دوباره مياد سراغم
ياد اون روزا می افتم ، باتو بودن زير بارون
وقتی كه شرمنده بودن ، پشيمون ليلی و مجنون
ياد اون شبا می افتم ، لب اون چشمه جاری
كه گرفت از ما يه عكاس ، دو تا عكس يادگاری
يكی شون سهم تو بود و يكی شونم مال من بود
كجا فكرش و می كرديم ، آخرش جدا شدن بود
زير رعد و برق تقدير ، من وتو با هم شكستيم
توی روياهامون اما ، هنوزم صاف ويه دستيم
گل سرخی اينجا روی طاقچه اس
خاطرش هست و خودش مرد
توی ميدون زمونه ، من و تو بازی رو باختيم
تقصير طالع ما بود ، سرنوشتو خوب شناختيم
مث اون كلاغ قصه ، كه نمی رسيد به خونه
دوس نداشت مال هم شيم دست بی رحم زمونه
اسمش اينه كه تو رفتی ، يادگاريت روبه رومه
تو رو داشتن تا هميشه منتها آرزومه
نوشته شده توسط باران در شنبه 1386/11/06 ساعت 17:50 موضوع | لینک ثابت
به دنبال تو می گشتم يگانه ی من!
ميان تمام حرف های ناگفته ات
میان نگاه های از من گريزانت
تو را برای آنچه نمی گويی دوست می دارم . . .
برای آنچه نمی نمایی!
به دنبال تو می گشتم لا به لای پاره های خاطره هامان
كنار آينه های قديمی و دفترهای كهنه...
به دنبال تو تمام شبها را ورق زدم
روزها را پاره كردم
خاك را بوسيدم و سر بر سجده نهادم . . .
به دنبال تو می گشتم يگانه ی من!
می دانم كه تنها تومی دانی دلی را كه به چشمهايت سپردم
در كدامين پس كوچه ی تنهايی . . .
نوشته شده توسط باران در چهارشنبه 1386/11/03 ساعت 0:48 موضوع | لینک ثابت

در این دنیایی که همه طلوع و غروبش با زبان غم سر گرفته است
چه جای ماندن؟
و در دریایی که همه خاک آن تربت است
چه جای ماندن؟
می خواهم بگریزم تا پوزخنده مردمان نالایق عشق را نبینم
عشق من طوطی بازرگانی است
که جز قفس ندیده است اما شنیده است
حکایت غم انگیز پرواز را .
افسوس این سرگذشت دخترکی است
که مانند ماری بر سنگر کوچه های شهرش
می خزد . او در حالی که در خاکستر غم هایش می غلطد
اما هنوز در دل زمزمه میکند:
ای عشق
من هنوز تورا در لابه لای
ابرهای شفق آلود آسمان
نظاره گرم . . .
نوشته شده توسط باران در چهارشنبه 1386/11/03 ساعت 0:14 موضوع | لینک ثابت
نزار باور کنم تنهای تنهام
نمیخوام با کسی غیر از تو باشم
میخوام از خوابی که لحظه اش، به ساله
برای دیدن روی تو پاشم
اگه تو باشی و دنیا نباشه
میشه با تو همه دنیا رو حس کرد
همه دنیا بیاد و تو نباشی
دلم دق میکنه با این همه درد
تمام زندگیم و زیر رو کن
که بی تو دلخوشی هام هم گناه
خودت باش و منو دیونگی هام
فقط با تو دل من رو به راه
بزار باور کنم اینو که با عشق
حقیقت میشه تو افسانه باشه
میشه افسانه ها رو زندگی کرد
اگه حق با من دیونه باشه
نوشته شده توسط باران در دوشنبه 1386/11/01 ساعت 19:35 موضوع | لینک ثابت
اجازه هست که عشقتو، تو کوچه ها داد بزنم؟
رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم
اجازه هست که هر نفس ترانه بارونت کنم؟
ماه و ستاره رو فدای اون چشمونت کنم
اجازه هست که خنده هات قلبمو از جا بکنه؟
بهت بگم عاشقتم،دوست دارم یه عالمه
اجازه هست بهت بگم عشقتو ،توی سینمه؟
جونمو هم به پات بدم بازم برای تو کمه
بمن بگو،بگو به من،بگو منو دوستم داری
بگو که واسه هوست پا رو دلم نمیذاری
اجازه هست نگاتو ،تو خاطرم قاب بکنم؟
چشمی که بد خواهمونه بخاطرت خواب بکنم
اجازه هست فریاد بزنم،تو قلبمی تا به ابد؟
بدون اگه رسوا بشم،بخاطرت خوبه نبرد
اجازه هست کنار تو به اوج ابرا برسم؟
دست تو ،توی دستمو،برم به فردا برسم
اجازه هست دریا بشم،کویر رو پیمونت کنم؟
تو صدف دلم بشی،من تو دلت خونه کنم
اجازه هست یه لحظه باز تو چشات نگاه کنم؟
با یک نگاه بی ریا ،روی غمو سیاه کنم
اجازه هست؟؟؟
نوشته شده توسط باران در سه شنبه 1386/10/25 ساعت 20:5 موضوع | لینک ثابت
سلام به پناه بی کسان
امروز ۲۱/۱۰/۸۶ روز جمعه ساعت ۱۶:۳۸ است.
تو اتاقم نشستم و از پنجره اتاقم که خیابونو نگاه میکنم
برفا نم نمک دارن از دل ابرها خودشو به زمین میرسونن
و عابرین بدون کوچکترین توجهی بهم سرهاشونو تو یقه هاشون بردن
چون هوا خیلی سرد و گزندس
و هر نفسی که از سینشون بیرون میاد مثل ابری جلوی چشماشونو میگیره
راستی به نظر شما چرا رنگ برف سفیده؟
امروز دلم خیلی گرفته بود مثل هوا ،مثل ابرا
(ولی من عاشق این هوا و فصل زمستونم)
حوصله ام سر رفته بود که یکدفعه به فکر ساختن وبلاگ افتادم.
امیدوارم که از وبلاگم خوشتون بیاد.میدونم ایرادایی داره
ولی با کمک شما حلش میکنم.
راستی نظر یادتون نره ها و من تازه وارد رو حمایت کنید.
ممنون از همه دوستان.
یا علی . . .
نوشته شده توسط باران در جمعه 1386/10/21 ساعت 16:40 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام
تنها بهونه من برای زندگی
نمی دانم در کدامین لحظه نایاب
زمان تو را خواهم یافت
ندانستم درکدام خیال شبانه
تو را نفس کشیدم
نمی دانم کدام نگاهت مرا
این گونه بی تابم کرد
نمی دانم چه شد که من
مسافر بیابان جنون شدم
ولی میدانم وقتی تو رادیدم
دلم لرزید و آنجا بود
که قصه دلم آغاز شد
من فهمیدم برای رسیدن به تو
باید از این تن خاکی گذشت
روح من را در قفسی به نام
تن زندانی کردند
روح من پرواز را فراموش کرد
تن حقیر است تن کوچک است
عشق من والا بود ونباید
به تن آلوده می شد
ولی چگونه
از حصار تن رها شوم؟
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY